تبليغاتX
اردیبهشت
اردیبهشت
حافظ این حال عجب با که توان گفت که ما / بلبلانیم که در موسم گل خاموشیم
ومن همچنان مسافرم ای بادهای هرزه!


سالهاست که میشناسمشان ، انگار باتارو پود
زندگیم گره خورده اند .

و هر آن تکانهای
ناگهانی که تا ترس واژگونی می برندت و بر می گردی .

دلمان به چه چیز دنیایمان خوش
باشد به تهدید ها و تحقیرهایش؟

به محبتها و عاطفه های عروسکی ودست سازش
یا به افقهای نامعلومش ؟

سالهای زیادی را در انتظار گمشده ای سر
کردم کسی که احتمالاً مثل هیچکس نیست ،
همان منجی معروف

 -چه دلگرمی ابلهانه ای -

منجی منم،منجی تویی ...و

 چقدر آدم تنهاست

اینجا هوا بد است

بد جوری هم بد است، اصلا٬ هوا پس است.

مجال ایستادن ندارم

باید رفت

 تمام پنجره ها را می بندم، کرکره ها را پایین می کشم وبا
تمام وجود به پیش می رانم

وبادهای هرزه خوب می دانند که من هنوز هم مسافرم

دلم به حالشان می سوزد . . .

|+| نوشته شده توسط مهرداد در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385 ساعت 13:31 |

تجربه
آموختم که زندگی دشوار است اما من از آن سخت ترم

این روزها کاسه دلم خیلی پر شده ، با هر تلنگری لبریز میشه و من می بلعمش تا کسی نبینه ، حتی خودم!

فقط یک چیز آرومم می کنه : این که  بعد از سالها  لحظاتی رو دارم که دیگه توشون دلم برای خودم تنگ نمیشه!!!!

|+| نوشته شده توسط مهرداد در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385 ساعت 19:7 |

این روزها دیروزها
چه اردیبهشت دلگیری بود این زیباترین اردیبهشت،اردیبهشت شیراز.

چشمهایم را می بندم به هر چه دیدنی  ست، ترانه رفتن که با صدای تو جاریست، پیچ می خورد تاب می خورد و دور می شود لابه لای آن دو کوه نقاشی کودکیهایم،درست مثل آن باریکهء آبی رنگ که همیشه از دور دستها جاری بود وچند پرنده ۷ شکل که همچنان در افق به تماشا ایستاده اند با بالهای باز،وهمان درخت همیشگی با تنه قهوه ای رنگ و سر دایره بیضی شکل سبز که خدا می داند چند پرنده لابه لای شاخه های نا مریی اش لانه کرده بودند.

چه اردیبهشت دلگیری بود این زیباترین اردیبهشت،اردیبهشت شیراز.

چشمهایم را می بندم و میشنوم صدای رسیدهءشاملورا:"دلتنگی هایت را باد با خود خواهدبرد ...........

بیدار میشوم

تنها صدای آشنای قدمهای شب است و سکوت....وعطر بهار نارنج در گوشهایم می پیچد، درست مثل آن روزها که صدای تو ...

چقدر خالی ام از نفرت.......

چه اردیبهشت دلگیری بود این زیباترین اردیبهشت،اردیبهشت شیراز.

چشمهایم را می بندم و میشنوم صدای مبهمی از دور:انگار خط به خط زندگی ام را بلند می خواند کودکی که انشایش را با نام خدا شروع کرده است. . .

بیدار می شوم؟

 

|+| نوشته شده توسط مهرداد در سه شنبه ششم تیر 1385 ساعت 14:6 |

"فرقی نمیکند برکه ای کوچک باشی یا دریایی بیکران

         زلال که باشی آسمان در توست ................"

|+| نوشته شده توسط مهرداد در دوشنبه پنجم تیر 1385 ساعت 12:35 |