![]()
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
تیر 1387
خرداد 1387 آبان 1386 مرداد 1386 آذر 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 جستجو
پیوندها
Persian Art Music
Iran Civil Center ِِِشعر معاصر فروغ نگاهی به تاریخ موسیقی ایران طنین شجریان Whatever U Want آواز (دانلود گوشه هایی از آثار اساتید موسیقی ایران) قاصدک لبریز از زندگی(یسنا) روزهاي نارنجي(زرین) علی حاتمی come what may یک سبد آواز نو عبور علیرضا افتخاری موسیقی آذربایجان داوود آزاد حرفهاي خصوصي يه نفر (سعید) درد دل یک جوان ایرانی طالع بینی :: قالب ساز :: آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
اردیبهشت
حافظ این حال عجب با که توان گفت که ما / بلبلانیم که در موسم گل خاموشیم اگر ذهن خود رابا قضاوتهای مختلف بسته نگاه دارید و آن را از آرزوها پر کنید دلی نا آرام خواهید داشت . اگر ذهن خود را از قضاوتهای مختلف آزاد نگاه دارید واز حواس خود پیروی نکنید دلتان آرامش خواهد یافت. دیدن در تاریکی بصیرت است دانستن این که چگونه تسلیم باشید، قدرت است. نور وجود خود را به کار گیرید وبه منبع نور باز گردید این تجربه جاودانگی است. تائو تیچنگ تا ئو تیچنگ یک متن کهن چینی با قدمتی بیش از ۲۰۰۰ سال است .تائو به معنای راه وطریقت است. این کتاب راهنمای هنر زندگی وخرد ناب است. |+| نوشته شده توسط مهرداد در جمعه سی ام دی 1384 ساعت 12:24
گاه می گویم فغانی بر کشم باز می بینم صدایم کوته است
ازصف بانک که اومدم بیرون گفتم لعنت به این صفها ، رفتم مبلغ بدهی پیشینم که به اشتباه دوباره روی فیشم اومده بود رو کم کنم؛ که باز هم با یک صف طولانی مواجه شدم ، وایسادم ، نوبتم که شد گفت ۲۰۰ تومن خورد بده .گفتم خانم من فقط همین۱۰۰۰ تومنی رو دارم . یک آقای هیکلی که ظاهراً مسوول دستگاه کپی بود اومد جلو وبا لحن خوشگلی حالیم کرد که اینجا بقالی نیست و باید بروم و پول خورد بیاورم.!!!! بگذریم، بالاخره یه جورایی این کارها رو راه انداختم وبه انجام رسوندم.سردرد بدی داشتم تمام شعارهای بیلبورد ها و تلویزیون و... از سیستمهای الکترونیکی بگیر تا سیستمهای پرداخت با موبایل و بانک بروید با انگشتا نتون و و و ... تو سرم می چرخیدند. از ساعت ۹تا۱۲:۳۰ فقط تونستم یک فیش تلفن رو اصلاح کنم .تو همین فکرها بودم که سر از شلوغی و صف اداره پست در آوردم ، یکسری آینده ساز می خواستند دفترچه های کنکور پست کنند، سریع رد شدم.کنار خیابون ایستادم : -آریا شهر؟!!!! ترمز کرد وسوار شدم دوتا جوون تو ماشین بودندو داشتند از کار وکاسبی صحبت می کردند. راننده سه سال بود که فارغ التحصیل شده بود ،پراید قسطی برداشته بود و داشت هم خرج زندگی در می آورد وهم قسط ماشین می داد . تیترها توی ذهنم رژه می رفتند : جوانان ، کار ، اشتغال زایی ، دکتر کاتوزیان وزارت کار، کمیسیون اقتصادی مجلس ،network marketingو ... چقدر دلم برای خودم ، بی خبری ها ، جوونی ام ، آرمان گرایی های توی دانشگاه و دید روشن وبلند پروازانه انگیز ناک اون روزها تنگ شده . بوقهای پشت سر هم حواسم رو پرت کرد نه جمع کرد (نمیدونم کدومش درست تره!) دوتا دختر جوون کنار خیابون سر خروجی همت ایستادند ، ماشینها جلوشون ترمز میکنن و سریع راهشون رو می گیرن و میرن. جلوشون که میرسیم ، شیشه جلو رو پایین میاره تا مسیرشون رو بگن : بزرگتره بلند میگه ۲۰ تومن! راننده وپسری که جلو نشستن بلند میزنن زیر خنده ؛ خیلی گرونه و اون یکی: خب لامسسب بنزین که گرون میشه رو همه چی تاثیر میذاره ، و باز هم خنده. شاخ در می آورم، لحظاتی همین طور بهت زده نگاهشون میکنم و دور می شیم . ترجیح میدم بهشون فکرنکنم اما ... ، یکیشون خیلی بچه تر از اونی بود که ... چشمام سیاهی میره ، حالم اصلاً خوب نیست . دلم میخواست داد بزنم ، بگم که خسته شدم از اینکه که جوونم ،از اینکه اینجا زندگی میکنم شاید هم من جوونی بلد نیستم ! جوونی یعنی اینکه فراموش کنی کی هستی ، چی هستی ، کجایی؟،چرا هستی؟، ودربست تعظیم کنی وتسلیم باشی در مقابل وضعیتی که برات ایجاد شده که اگربخوای غیر از این فکر کنی تو حیطه جوونها نیستی . ۱۶سال درس خوندی که خوندی ، برای خودت وآینده ات بوده و................... یکی میگفت : الان فصل لودگی وبی خیالیه داداش! اگه بخوای برای خودت خیالات بتراشی میشی یکی مثل من کچل ،زیاده روی هم کنی میشی گاو پیشونی سفید. البته بد هم نیست مطرح بشه ، میشه یک طرح n فوریتی ویه قانونی هم براش تولید میشه . خدا خیرشون بده وگرنه معضل های فرهنگی ، اقتصادی ، اجتماعی ... عین قارچ رشد می کردن والان دیگه این وضعیت رو هم نداشتیم . معضل هایی مانند : شبهای برره ، اخلال گران اقتصادی ، اختلاس ، گلد کوییست و اهرام و.... بگذریم از اینکه احتمالاً هنوز شهلا جرمش اثبات نشده ومسایل دیگری که خیلی جای کار دارند .... اما چقدر خوب بود این مردم دانه های دلشان پیدا بود. |+| نوشته شده توسط مهرداد در دوشنبه بیست و ششم دی 1384 ساعت 19:18
تقدیر؟!!!
آه!
چگونه از تقدیر سخن میگویی که جز سلاح بی همتان نیست. |+| نوشته شده توسط مهرداد در یکشنبه بیست و پنجم دی 1384 ساعت 18:17
خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست
اينجا براي از تو نوشتن هوا كم است محمدعلی بهمنی توی غزلهاش یه رنگی هست ، رنگ ناب خوشرنگی! ِ اینه که خیلی دوستش دارم
|+| نوشته شده توسط مهرداد در پنجشنبه پانزدهم دی 1384 ساعت 13:4
و بدينسانست "فروغ " |+| نوشته شده توسط مهرداد در سه شنبه ششم دی 1384 ساعت 20:44
تو زندگی همیشه چیزهایی هست که بخوای به خاطرشون غصه بخوری . دلم می گیره وقتی اینقدر از سازم دورمی شم طفلی قهر کرده هر کاری کردم باهام راه نیومد . نمیدونم ، اخیراً اصفهان که میزنم میره توشوشتری. چرا هر وقت دلم میگیره میرم سراغش ؟ نمیدونم. ترجیح میدم بشنومِ شوشتری نمیدونم چقدر استاد کسایی رو میشناسین ،چقدر زلال وشیوا حرف می زنه از اون غم شیرین. دلم برای خودم تنگ شده ، برای یک حضور با صراحت . تو که نمی خوای از اون بالاها بیای پایین چند دقیقه همزبونم باشی ،مونسم باشی؟ ببین من دلم گرفته نمی بینی ضعیف شدم خسته شدم ، تنهام، نمیخوای کاری بکنی ؟ باید همیشه ازت خواهش کنم ؟ باید به پات بیافتم ؟ نمیدونم چرا ولی باشه باز هم باشه هر جور که تو بگی، ولی... بگذریم!!!! "ای کاش ما را فرصت زیر وبمی بود چون نی به شرح عشق بازیمان دمی بود ..." (علی معلم) |+| نوشته شده توسط مهرداد در پنجشنبه یکم دی 1384 ساعت 20:54
|