تبليغاتX
اردیبهشت
اردیبهشت
حافظ این حال عجب با که توان گفت که ما / بلبلانیم که در موسم گل خاموشیم
یادداشت

يادش بخير دانشجو که بودم ، ساعتهاي زيادي رو توي اتوبوس ميگذروندم .يه چيزي برام جالب بود ؛  ازوقتي مي نشستم به رسيدن فکر مي کردم ، آخه کم نبود، 14ساعت بايد مي نشستم. وقتي پياده مي شدم شکل صندلي شده بودم .
شبها توي اتوبوس مسافرها رو در حالتهاي مختلف مي توني ببيني؛ شق و رق،لم داده ،زانو تو بغل ، بعضي ها اينقدر مچاله ميشن که سرشون از پشت صندلي ديده نميشه و... و حالتهاي مختلف ديگه .
اون روزها فکر مي کردم که خوب چند مدتي بايد اين شرايط رو تحمل کنم تا اين زندگي اتوبوسي وصندلي نشستن هاي طولاني وتماشاچي بودن هم بگذره.
الان سالهاست که از اون روزها ميگذره ، اما من هنوز هم خيلي از اوقاتم رو روي صندلي ميگذرونم ، نمي دونم اين صندلي ها از ماچي مي خوان.
چند دقيقه پيش رضا نشسته بود جلوم روي صندلي وخودش رو مچاله مي کردوهي جابجا مي شد تا يواش يواش شکل صندلي بشه و خوابش ببره .
براي لحظاتي ياد شبهاي اتوبوس افتادم ،شبهايي که بعضي وقتها خيال صبح شدن نداشتند.
خوب که نگاه مي کنم مي بينم هنوز هم مسافرم ، هنوزهم جاده هاي دراز ودقايقي که حسابشون از دستم در ميره.
من اون مسيررو بارها و بارها رفته بودم ، حتي جاي دست اندازها وپستي بلندي ها يي که وقتي اتوبوس با سرعت از اونها رد مي شد دلم هري مي ريخت  پايين رو مي شناختم.
ولي امروز اين سفر ،مقصدش و...  نميدونم!!!!

""مرا سفر به كجا مي برد؟
كجا نشان قدم نا تمام خواهد ماند
و بند كفش به انگشت هاي نرم فراغت
گشوده خواهد شد؟
كجاست جاي رسيدن ، و پهن كردن يك فرش
و بي خيال نشستن
و گوش دادن به
صداي شستن يك ظرف زير شير مجاور ؟""
"سهراب سپهري"

اينها روکه توذهنم مرورمي کردم ياد عليرضا افتادم ، راستش خيلي دلم براش تنگ شده گرچه شرايطي پيش اومد که ازش دلخور شدم ، البته بيشتر به خاطر اينکه از من دلخور شده بود وبه روم نمي آوردويه جايي نبايد يه حرفايي رو مي زد که زده بودو... ازش دلخور شدم.بگذریم!

الان دلم براش تنگ شده ،پسر مهربونیه.نمیدونم،باید بهش زنگ بزنم وحالش رو بپرسم حتما این کار رو می کنم، به زودی......................  می دونم کار سختیه یه جور به هم ربطش بدین
 


 

|+| نوشته شده توسط مهرداد در دوشنبه بیست و سوم آبان 1384 ساعت 0:51 |

افكار شمادرخت آرزوهای شماست

اين خود شما ييد كه بدبختي ها ،شادي ها ،منفي ها،مثبت ها ،جهنم يا بهشت زندگي تان را بوجود مي آوريد.وقتي اين مطلب را فهميديد و پذيرفتيد،آنگاه همه چيز تغيير كرده و امكانات جديدي طلوع مي كند براي امكانات جديدتان آماده باشيد.

اين داستان قديمي بسيار مشهور است :

روزي مردي در حال مسافرت بود كه اتفاقي وارد بهشت شد.- مردم هند معتقدند:در بهشت درختاني هستند به نام درختهاي آرزو كه تمام آرزوها را برآورده مي كنند.تنها كافي است زير يكي از آنها بنشيني و هر چه دلت مي خواهد  آرزو كني ، همان لحظه آرزويت برآورده مي شود .- آن مرد خسته بود ، بنا براين به زير يكي از درختهاي آرزو رفت و خوابيد.وقتي بيدار شد احساس گرسنگي كرد . گفت:"چقدر گرسنه ام كاش ازجايي برايم غذا مي آمد." درست در همان لحظه از ناكجا غذا ظاهر شد،گويي كه از آسمان رسيده بود. مرد آنچنان گرسنه بود كه به از كجا آمدن غذا توجهي نكرد. وقتي كه گرسنه هستي استدلالي وجود ندارد.

مرد بلافاصله شروع به خوردن غذا كرد ،واقعاً خوشمزه بود. وقتي گرسنگي اش برطرف شد،با احساس رضايت به اطراف نگاهي كرد .فكر ديگري به ذهنش رسيد:"اگر فقط يك نوشيدني خنك داشته باشم..."

ناگهان نوشيدني گوارا وبسيار خنكي ظاهر شد .در زير سايه ي درخت و با نوازش نسيمي كه مي وزيد ، در نهايت آرامش و خرسندي نوشيدني را نوشيد .اكنون ديگر تشنه وگرسنه نبود.پس شروع به استدلال كرد :"اينجا چه خبر است ؟اين ها چه اتفاقاتي هستند كه رخ مي دهند ؟ آيا رويا مي بينم يا ارواحي هستند كه اين كارها را انجام مي دهند ؟وترسيد.بلا فاصله ارواح ظاهر شدند ؛ ارواحي وحشتناك، ترسناك وتهوع آور .مرد شروع به لرزيدن كرد و اين فكر به ذهنش رسيد :"اگر مرا بكشند...."خوب او را كشتند.

افكار شما درست مثل همان درخت آرزوهاست ،به هرچه فكر كنيد دير يا زود خود را آشكار خواهد كرد.گاهي نيز بر آورده شدن خواسته ،چنان به تعويق مي افتد كه شما فراموش مي كنيد چه زماني و كجا چه آرزو و چه خواسته اي داشته ايد و نمي توانيد ريشه آن را بيابيد.درحالي كه اگر بيشتر دقت كنيد،مي بينيد كه تمام زندگي تان را خود به وجود آورده ايد .شما با افكارتان : شادي ها ،بدبختي ها،خوشي ها و ناراحتي ها ، بهشت وجهنم زندگي تان را بوجود آورده ايد و در نهايت آنها را باز پس مي گيريد . شما با افكارتان همچون عنكبوتي ،به دور خود تارهايي تنيده ايد واكنون در تارهاي خودتان به دام افتاده ايد. هيچكس جز خودتان آزارتان نمي دهد .هر گاه اين مطلب را فهميديد زندگيتان متحول مي شود.

|+| نوشته شده توسط مهرداد در دوشنبه بیست و سوم آبان 1384 ساعت 0:44 |

رهایی از دانستگی

 

انسان هميشه درجستجوي چيزي ماوراي خودبوده است، چيزي ماوراي رفاه مادي، يعني آنچه ما آنراحقيقت،خداوياواقعيت ميناميم،يعني ساحت بي زمان ،چيزي كه شرايط،انديشه هاويافساد وتباهي انسان به آن سبب وخدشه اي وارد نمي كند.

براي انسان هميشه اين پرسش مطرح بوده است كه : "واقعاً همهء اين چيزها براي چيست؟ " "آيازندگي اصلاً معنايي دارد؟"اواغتشاش بي حد زندگي ،بي رحمي ها ،شورش ها ،جنگ هاوتفرقه هاي ناشي ازگوناگوني مذاهب ،ايدئولوژي ومليت ها را ديده وبا احساسي حاكي از حرماني پايدار وعميق ،مي پرسد : "انسان چه بايد بكند؟آنجه ما آن را زندگي مي ناميم  چيست؟ آيا ماوراي اين زندگي چيزي وجود دارد؟"

انسان بدون يافتن اين چيز بي نام هزاران نام،كه هميشه در جستجوي آن بوده ،ايمان را رواج داد.ايمان به يك ناجي ،يا يك ايده آل ،اما ايمان همواره وبي هيچ ترديد منجر به خشونت مي شود.

در اين نبرد دايمي كه آن را زندگي مي ناميم،كوشش ما بر اين است تا قانوني براي رفاه وسلوك خود بيابيم كه مطابق با جامعه اي باشد كه در آن رشد كرده وپرورش يافته ايم،چه اين جامعه كمونيستي باشد ويا جامعه اي به اصطلاح آزاد ،ما به عنوان هندو ،مسلمان،مسيحي يا هر چه كه به طور اتفاقي هستيم،الگوي رفتاري ويژه اي را به مثابه بخشي از سنتمان مي پذيريم، ما به يك نفر چشم مي دوزيم تا به ما بگويد كه چه رفتاري صحيح يا غلط است، چه فكري بد يا خوب است، و در نتيجهء پيروي از اين الگوها ما به وضوح و راحتي مي توانيم اين مساله را در خود ببينيم كه رفتار،سلوك وتفكر ما مكانيكي و واكنشهايمان نيز اتوماتيك مي شوند.

........

ما محصول انواع نفوذها و تاثيرات هستيم و هيچ چيز نويي در ما وجود ندارد ،چيزي كه خودمان آن را كشف كرده باشيم، چيزي كه بكر و دست نخورده باشد

در طول تاريخ اديان ،راهنمايان مذهبي اين اطمينان را به ما داده اند كه اگر تشريفات مذهبي خاصي را اجرا و مانترا ها و دعاهاي معيني را نيز تكرار واز الگوهاي خاصي پيروي نماييم وتمايلاتمان را سركوب كرده وافكارمان را كنترل نماييم ،و...   پس از تحمل كليه رياضت هاي ذهني و بدني ،به چه چيزي ماوراي اين زندگي كوچك دست خواهيم يافت و اين كاري است كه ميليون ها نفر از انسانهاي به اصطلاح مذهبي در طي اعصار و قرون انجام داده اند.

........

اما يك ذهن شكنجه شده ،يك ذهن خسته و تسليم شده ،ذهني كه مي خواهد از همه آشفتگي ها فرار كند،

....

چنين ذهني هرچند كه طلب و تلاش كند باز همه چيز را بر طبق تحريفات خود مي بيند.

براي كشف اين اين كه آيا واقعاً چيزي ماوراي اين هستي مضطرب ،گناه آلود ،ترسناك ورقابت آميز وجود دارد يا نه ،انسان محكوم است طرز نگرشي متفاوت داشته باشد،غافل از اينكه دنيا اغلب طرز فكر سنتي را پذيرفته واز آن پيروي مي كند.

منبع:رهايي از دانستگي

       "كريشنا مورتي       

 

       

 

 

|+| نوشته شده توسط مهرداد در دوشنبه بیست و سوم آبان 1384 ساعت 0:33 |

آغازینه

سلام به همه اردیبهشتیها

 مونده بودم با چی شروع کنم،اردیبهشت فصل دوست داشتنی منه، نه به این خاطر که تو این فصل به دنیا اومدم ، یه حس خوبی داره .نمیدونم چطور بگم شاید به خاطر آهنگ اسمش  یا هرچیز دیگه ای، به هرحال دوسش دارم .یه اردیبهشتی وقتی بخواد تو پاییز وبلاگ بزنه به خاطر معرفتش و همچنین نمایش حسن نیت، وبلاگش رو با پاییز آتیش می کنه .پاییز من رو یاد یک سروده از شاعری دوست داشتنی ـ که زنده ست تا ابد- میندازه.

باغ من

 آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر ، با آن پوستين سرد نمناكش
 باغ بي برگي
 روز و شب تنهاست
با سكوت پاك غمناكش
ساز او باران ، سرودش باد
 جامه اش شولاي عرياني ست

 

گو برويد ، يا نرويد ، هر چه در هر جاكه خواهد
 يا نمي خواهد
باغبان و رهگذاري نيست
باغ نوميدان
چشم در راه بهاري نيست
گر ز چشمش پرتو گرمي نمي تابد
ور به رويش برگ لبخندي نمي رويد،
باغ بي برگي كه مي گويد كه زيبا نيست ؟
داستان از ميوه هاي سر به گردونساي اينك خفته در تابوت پست خاك مي گويی
باغ بي برگي
خنده اش خوني ست اشك آميز
 جاودان بر اسب يال افشان زردش مي چمد در آن
پادشاه فصلها ، پاييز

"مهدی اخوان ثالث"

|+| نوشته شده توسط مهرداد در دوشنبه بیست و سوم آبان 1384 ساعت 0:20 |