تبليغاتX
اردیبهشت
حافظ این حال عجب با که توان گفت که ما / بلبلانیم که در موسم گل خاموشیم
آتشي در سينه دارم جاوداني
عمر من مرگي است نامش زندگاني
رحمتي كن كز غمت جان مي سپارم
بيش از اينم طاقت هجران ندارم
كي نهي بر سرم پاي اي پري از وفاداري
شد تمام اشك من بس در غمت كرده ام زاري
نوگلي زيبا بود حسن و جواني
عطر آن گل رحمت است و مهرباني
ناپسنديده بود دل شكستن
رشته ي الفت و ياري گسستن
كي كني اي پري، ترك ستمگري؟
مي فكني نظري، آخر به چشم ژاله بارم
گرچه ناز دلبران دل تازه دارد
ناز هم بر دل من اندازه دارد
حيف اگر ترحمي نمي كني بر حال زارم
جز دمي كه بگذرد از چاره كارم
دانمت كه بر سرم گذر كني به رحمت اما
آن زمان كه بر کشد گیاه غم سر از مزارم

http://www.4shared.com/file/101147359/c00f0083/_online.html

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 15:2  توسط مهرداد  | 

 

مـیــزی بـرای کــار

کــاری بــرای تخت

تخـتی برای خـواب

خوابـی برای جـان

جانـی برای مــرگ

مرگی برای سـنگ

 سنگـی بـرای یــاد

            این بـود زنــدگی...

                    حسـیـن پنـاهی

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 17:3  توسط مهرداد  | 

آه اگر آزادی سرودی می خواند
کوچک همچون گلوگاه پرنده ای
هیچ کجا دیواری فرو ریخته برجای نمی ماند
سالیان بسیار نمی بایست دریافتن را
که هر ویرانه نشانی از غیاب انسانی است
که حضور انسان آبادانی است
همچون زخمی همه عمر خوناب چکنده
همچون زخمی همه عمر به دردی خشک تپنده
به نعره ای چشم بر جهان گشوده
به نفرتی از خود شونده
غیاب بزرگ چنین بود
سرگزشت ویرانه چنین بود
آه اگر آزادی سرودی می خواند
کوچک، کوچکتر حتی
از گلوگاه یکی پرنده

کاشفان فروتن شوکران "احمد شاملو"

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 13:29  توسط مهرداد  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 18:0  توسط مهرداد  | 

 

 

انسان هميشه درجستجوي چيزي ماوراي خودبوده است، چيزي ماوراي رفاه مادي، يعني آنچه ما آنراحقيقت،خداوياواقعيت ميناميم،يعني ساحت بي زمان ،چيزي كه شرايط،انديشه هاويافساد وتباهي انسان به آن سبب وخدشه اي وارد نمي كند.

براي انسان هميشه اين پرسش مطرح بوده است كه : "واقعاً همهء اين چيزها براي چيست؟ " "آيازندگي اصلاً معنايي دارد؟"اواغتشاش بي حد زندگي ،بي رحمي ها ،شورش ها ،جنگ هاوتفرقه هاي ناشي ازگوناگوني مذاهب ،ايدئولوژي ومليت ها را ديده وبا احساسي حاكي از حرماني پايدار وعميق ،مي پرسد : "انسان چه بايد بكند؟آنجه ما آن را زندگي مي ناميم  چيست؟ آيا ماوراي اين زندگي چيزي وجود دارد؟"

انسان بدون يافتن اين چيز بي نام هزاران نام،كه هميشه در جستجوي آن بوده ،ايمان را رواج داد.ايمان به يك ناجي ،يا يك ايده آل ،اما ايمان همواره وبي هيچ ترديد منجر به خشونت مي شود.

در اين نبرد دايمي كه آن را زندگي مي ناميم،كوشش ما بر اين است تا قانوني براي رفاه وسلوك خود بيابيم كه مطابق با جامعه اي باشد كه در آن رشد كرده وپرورش يافته ايم،چه اين جامعه كمونيستي باشد ويا جامعه اي به اصطلاح آزاد ،ما به عنوان هندو ،مسلمان،مسيحي يا هر چه كه به طور اتفاقي هستيم،الگوي رفتاري ويژه اي را به مثابه بخشي از سنتمان مي پذيريم، ما به يك نفر چشم مي دوزيم تا به ما بگويد كه چه رفتاري صحيح يا غلط است، چه فكري بد يا خوب است، و در نتيجهء پيروي از اين الگوها ما به وضوح و راحتي مي توانيم اين مساله را در خود ببينيم كه رفتار،سلوك وتفكر ما مكانيكي و واكنشهايمان نيز اتوماتيك مي شوند.

........

ما محصول انواع نفوذها و تاثيرات هستيم و هيچ چيز نويي در ما وجود ندارد ،چيزي كه خودمان آن را كشف كرده باشيم، چيزي كه بكر و دست نخورده باشد

در طول تاريخ اديان ،راهنمايان مذهبي اين اطمينان را به ما داده اند كه اگر تشريفات مذهبي خاصي را اجرا و مانترا ها و دعاهاي معيني را نيز تكرار واز الگوهاي خاصي پيروي نماييم وتمايلاتمان را سركوب كرده وافكارمان را كنترل نماييم ،و...   پس از تحمل كليه رياضت هاي ذهني و بدني ،به چه چيزي ماوراي اين زندگي كوچك دست خواهيم يافت و اين كاري است كه ميليون ها نفر از انسانهاي به اصطلاح مذهبي در طي اعصار و قرون انجام داده اند.

........

اما يك ذهن شكنجه شده ،يك ذهن خسته و تسليم شده ،ذهني كه مي خواهد از همه آشفتگي ها فرار كند،

....

چنين ذهني هرچند كه طلب و تلاش كند باز همه چيز را بر طبق تحريفات خود مي بيند.

براي كشف اين اين كه آيا واقعاً چيزي ماوراي اين هستي مضطرب ،گناه آلود ،ترسناك ورقابت آميز وجود دارد يا نه ،انسان محكوم است طرز نگرشي متفاوت داشته باشد،غافل از اينكه دنيا اغلب طرز فكر سنتي را پذيرفته واز آن پيروي مي كند.

منبع:رهايي از دانستگي

       "كريشنا مورتي       

 

       

 

 

 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 17:21  توسط مهرداد  | 

وقتی تو نیستی
نه هست های ما
 چونانکه بایدند
 نه باید ها ...
مثل همیشه آخر حرفم
 و حرف آخرم را
با بغض می خورم.
عمری است
 لبخندهای لاغر خود را
در دل ذخیره می کنم :
باشد برای روز مبادا !
اما
 در صفحه های تقویم
 روزی به نام روز مبادا نیست
آن روز هر چه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
 اما کسی چه می داند ؟
شاید
 امروز نیز روز مبادا باشد!
وقتی تو نیستی
نه هست های ما
 چونانکه بایدند
نه باید ها ...
هر روز بی تو
 روز مباداست !

(قیصر امین پور)
  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 21:30  توسط مهرداد  | 

جان خسته ام را می کشم ، می کشانم ، تا کجا تا کدام عصر فراغت که آمدنش معجزه ای را می ماند ، نمی دانم  ...
لبریزم از نگفتن میان برزخ ماندن ورفتن وتنها سکوت ، سکوت تنها !
کدام ابر خیالهای مرا می دزدد ،برگرده می کشد و می بارد؟

تا چشم کار می کند کویر است و کویر.اینجا نوید سرابهای درخشان طلوع رنجی دیگر بار است...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 17:52  توسط مهرداد  | 

نه تو میمانی نه اندوه و نه هیچیک از مردم این آبادی!

به حباب نگران لب یک رود غم و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت غصه هم خواهد رفت

آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 23:8  توسط مهرداد  | 

دیر گاهی است در این تنهایی
رنگ خاموشی در طرح لب است
بانگی از دور مرا می خواند
لیک پاهایم در قیر شب است
...

                         "سهراب"

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 16:30  توسط مهرداد  | 

مجال نمی دهد ایستادن را ، چرخهای ارابه خدایان که بر گرده می کشیم.
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 17:34  توسط مهرداد  |