تبليغاتX
اردیبهشت
اردیبهشت
حافظ این حال عجب با که توان گفت که ما / بلبلانیم که در موسم گل خاموشیم
بانگی از دور مرا می خواند

دیر گاهی است در این تنهایی
رنگ خاموشی در طرح لب است
بانگی از دور مرا می خواند
لیک پاهایم در قیر شب است
...

                         "سهراب"

|+| نوشته شده توسط مهرداد در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 ساعت 16:30 |

اینجا نماندنیست
مجال نمی دهد ایستادن را ، چرخهای ارابه خدایان که بر گرده می کشیم.
|+| نوشته شده توسط مهرداد در سه شنبه نهم مرداد 1386 ساعت 17:34 |

آینه در جواب من باز سکوت می کند...

 

 این شفق است یا فلق ؟ مغرب و مشرقم بگو
 من به کجا رسیده ام ؟ جان دقایقم بگو
آینه در جواب من باز سکوت می کند
 باز مرا چه می شود ؟ ای تو حقایقم بگو
جان همه شوق گشته ام طعنه ی ناشنیده را
 در همه حال خوب من با تو موافقم بگو
پاک کن از حافظه ات شور غزلهای مرا
شاعر مرده ام بخوان گور علایقم بگو
با من کور و کر ولی واژه به تصویر مکش
منظره های عقل را با من سابقم بگو
من که هر آنچه داشتم اول ره گذاشتم
حال برای چون تویی اگر که لایقم بگو
یا به زوال می روم یا به کمال می رسم
یکسره کن کار مرا بگو که عاشقم بگو

(محمد علی بهمنی)

|+| نوشته شده توسط مهرداد در چهارشنبه سوم مرداد 1386 ساعت 17:46 |

گاه می گویم فغانی بر کشم باز می بینم صدایم کوته است

باورها محور اندیشه ها هستند وباورهای هر کس اندیشه هایش را می سازد.

زندگی ما و سرنوشتمان را باورهایمان طراحی میکنند.

من باور کرده ام که می توانم،می توانم خاکهای سالهای بی حاصل را از لباسهای رنگین زندگیم بتکانم و آغازی دوباره، یعنی بوی خوش بودن.

"هستم اگر می روم."

امان از کج فهمی ها ، دست کم گرفتنها ، بی ارادگی ها ، تسلیم محظ بودن ها و . . .

امان از این همه تماشاچی که مست یونجه روزمرگیها حتی جرات نمی کنند نگاهشان را از پرچین مرتعشان فراتر ببرند. 

آی آدمها . . .

|+| نوشته شده توسط مهرداد در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385 ساعت 11:9 |

ناقوسها خسته نمی شوند
وقتی که عقربه کوچک ساعت تند تر می چرخد
دیشب ازدنیا رفته بودم
خواب در چشمهایم ماسه میریخت
|+| نوشته شده توسط مهرداد در یکشنبه نوزدهم آذر 1385 ساعت 11:43 |

چرا دشوار ترین کار در جهان این است که پرنده ای را متقاعد کنی که آزاد است؟

واین که اگر او تنها اندک زمانی را به تمرین بگذراند قادر خواهد بود این را به خود ثابت کند،

دشواری کار در کجاست؟

از کتاب جاناتان مرغ دریایی نوشته:ریچارد باخ

|+| نوشته شده توسط مهرداد در سه شنبه یازدهم مهر 1385 ساعت 12:29 |

همیشه جاده ها جایی آن دوردستها راهشان رااز هم سوا میکنند،

 تا دوراهی یک دور دست نامعلوم ...

همسفر؟

(واژهء گنگی ست.)

برای مسافر، ماندن یعنی طرح یک غروب خاکستری دلگیر

جاده ها منتظرند
پس استواری قدمها

 رفیق نیمه راه نباشید.

|+| نوشته شده توسط مهرداد در یکشنبه پنجم شهریور 1385 ساعت 17:59 |

شنيده ام يك جايي هست
 جايي دور
كه هر وقت از فراموشي خواب ها دلت گرفت
مي تواني تمام ترانه هاي دختران مي خوش را
 به ياد آوري
مي تواني بي اشاره ي اسمي
بروي به باران بگويي
دوستت مي دارم
 يك پياله آب خنك مي خواهم
 براي زائران خسته مي خواهم
 ديگر بس است غم بي بامداد نان و
 هلاهل دلهره
 ديگر بس است اين همه
 بي راه رفتن من و بي چرا آمدن آدمي
من چمدانم را برداشته
دارم مي روم
تمام واژه ها را براي باد باقي گذاشته ام
 تمام باران ها را به همان پياله ي شكسته بخشيده ام
 دارايي بي پايان اين همه علاقه نيز
شنيده ام يك جايي هست
حدس هواي رفتنش آسان است
 تو هم بيا

"سید علی صالحی"

|+| نوشته شده توسط مهرداد در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385 ساعت 21:47 |

ومن همچنان مسافرم ای بادهای هرزه!


سالهاست که میشناسمشان ، انگار باتارو پود
زندگیم گره خورده اند .

و هر آن تکانهای
ناگهانی که تا ترس واژگونی می برندت و بر می گردی .

دلمان به چه چیز دنیایمان خوش
باشد به تهدید ها و تحقیرهایش؟

به محبتها و عاطفه های عروسکی ودست سازش
یا به افقهای نامعلومش ؟

سالهای زیادی را در انتظار گمشده ای سر
کردم کسی که احتمالاً مثل هیچکس نیست ،
همان منجی معروف

 -چه دلگرمی ابلهانه ای -

منجی منم،منجی تویی ...و

 چقدر آدم تنهاست

اینجا هوا بد است

بد جوری هم بد است، اصلا٬ هوا پس است.

مجال ایستادن ندارم

باید رفت

 تمام پنجره ها را می بندم، کرکره ها را پایین می کشم وبا
تمام وجود به پیش می رانم

وبادهای هرزه خوب می دانند که من هنوز هم مسافرم

دلم به حالشان می سوزد . . .

|+| نوشته شده توسط مهرداد در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385 ساعت 13:31 |

تجربه
آموختم که زندگی دشوار است اما من از آن سخت ترم

این روزها کاسه دلم خیلی پر شده ، با هر تلنگری لبریز میشه و من می بلعمش تا کسی نبینه ، حتی خودم!

فقط یک چیز آرومم می کنه : این که  بعد از سالها  لحظاتی رو دارم که دیگه توشون دلم برای خودم تنگ نمیشه!!!!

|+| نوشته شده توسط مهرداد در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385 ساعت 19:7 |